عبد الله قطب بن محيى

55

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

منتظر نشسته‌اند ، چون او را ديدند به استقبال آمدند و با اعزاز و اكرام تمام ، او را به اندرون شهر بردند و بر تخت نشاندند و كليد خزاين پيش او آوردند و او را بر خود پادشاه ساختند . او مردى زيرك بود ، با خود انديشيد كه من مردى غريبم و عادت و طريقت اين جماعت نمىدانم كه حقيقت حال ايشان چيست و در چه كارند ، على العميا در اين خوض كردن معنى ندارد ؛ وظيفه آن است كه يكى را از ايشان به كثرت انعام و احسان با خود دوست و مهربان و مخلص و يك جهت سازم تا سرّ كار ايشان بر من آشكارا گرداند ، آن‌گاه ببينم كه مصلحت چيست . چنين كرد ، با يكى از ايشان دوستى آغاز كرد تا به اخلاص و اتحاد رسيد ، بعد از آن حقيقت حال از او بازپرسيد ، او چنانچه بود باز نمود . ، او خفته بود بيدار شد ، غافل بود آگاه گشت ، روى به تدبير كار خويش آورد ؛ پنهان از اهل مملكت بنّايان را طلب كرد و به آن ساحل فرستاد ، تا آنجا مملكتى بنا كردند ، مقنّيان فرستاد ، تا قنوات استخراج نمودند ، مزارعان و فلّاحان را فرستاد تا مزارع و بساتين بيرون آوردند ، پيوسته غلامان و كنيزان خريدى ، ترك و هندى و غيره و به آنجا فرستادى ، تا به تدريج در عرض آن يك سال ، آنجا مملكتى معمور شد و هرچه يافتى از مال و اسباب و فرش و ثياب و امتعه و دواب ، همه را آنجا فرستادى و خود به قوت لايموت و سختى و تنگى به سر بردى و هيچ عيش نكردى و بزرگى و جاه و تجمّل را پروا نداشتى . چون سر سال شد ، روزى امرا و نديمان و اعيان آمدند و گفتند : پادشاهان قديم را عادت بود كه در اين روز به كشتى نشستندى و به عزم تفرج و شكار بحر و استنشاق بيرون رفتندى ، اگر پادشاه رغبت فرمايد دور نباشد . او دانست كه ايشان در چه كارند ، اما چون كار خويش از پيش ساخته بود ، انديشه نداشت ، اجابت كرد و با جماعت به كشتى نشست . چون به ساحل آن طرف رسيدند ، او را برهنه كردند و به ساحل سر دادند ! او راست راه مملكت خويش كه از پيش ساخته بود پيش گرفت ، چون اهل مملكت او را بديدند با جامه‌هاى زربفت و مركب‌هاى نفيس ، پيش دويدند و او را به